العلامة المجلسي

165

حياة القلوب ( فارسي )

نمود وگفت : چرا دير به نزد من آمدى وهرگز عادت تو نبود كه اين قدر از من مفارقت كنى ؟ تكنا گفت : اى خاتون ! من به غم روزگار خود در مانده بودم واگر نعمت شما بر ما نبود به بدترين أحوال مىبودم ، اى دختر گرامى ! نزديك من بيا تا تو را مشاطه كنم . پس چون آمنه در پيش روى تكنا نشست وتكنا گيسوهاى أو را شانه كرد وخنجر مسموم را بيرون آورد كه آمنه را هلاك كند ، به اعجاز محمدي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم چنان يافت كه كسى دلش را گرفت وپرده‌اى در پيش ديدهء بىبصيرتش آويخته شد ودستى بر دستش زدند وخنجر از دستش بر زمين افتاد ونالهء وا حزنا از أو بلند شد ، پس چون اين صدا به گوش آمنه رسيد وبه عقب التفات نمود وخنجر برهنه را مشاهده كرد نعره زد وزنان از هر سو دويدند وتكنا را گرفتند وگفتند : اى ملعونه ! مىخواستى آمنه را به چه تقصير وجرم هلاك كنى ؟ گفت : مىخواستم أو را بكشم وخدا را شكر مىكنم كه بلا را از أو دور گردانيد ؛ پس آمنه سجدهء شكر الهى به تقديم رسانيد ، وچون زنان از سبب اين ارادهء شنيع سؤال كردند قضيهء زرقا را به تمامى ياد كرد وگفت : زرقا را دريابيد پيش از آنكه از دست شما بيرون رود ، اين سخن بگفت وجان به حق تسليم كرد . وچون اين آوازه بلند شد كبير وصغير بني هاشم حاضر شدند وبعد از اطلاع بر واقعه به تفحّص زرقا بيرون شتافتند ، وأبو طالب در مكة ندا كرد كه : زرقاى ميشومه را دريابيد كه بيرون نرود ، وآن ملعونه از قضية مطلع شده فرار نموده بود وأهل مكة به هر جانب از پى أو دويدند وبه أو نرسيدند . وچون سطيح خبر زرقا را شنيد غلامان خود را امر كرد كه أو را برداشتند ومتوجه بلاد شام گرديدند . وپيوسته آمنه نداها وبشارتها از ميان ارض وسما مىشنيد وعبد اللّه را بر آنها مطّلع مىگردانيد ، عبد اللّه أو را وصيت به كتمان مىنمود وآمنه مطلقا ثقل حمل بر خود احساس نمىنمود ، وچون ماه هفتم داخل شد عبد المطّلب عبد اللّه را طلب نمود وگفت : اى فرزند ! ولادت آمنه نزديك شده است ودر دست ما نيست آنچه لايق وليمه وعقيقهء أو باشد بايد كه به جانب مدينه روى وبخرى آنچه براي وليمهء أو مناسب وضرور است ، پس عبد اللّه